ما الان دقیقا این حس رو داریم.
دلمون برای همه تنگ شده،صبا و سروش که بدون فکرشون نفس نمی کشیم ، میترا که خیلی دوست داریم کنارش باشیم و علی...
مهیار... برادری که همیشه از ته دل دوستش داشتیم،آریا که همیشه وقتی یادش می افتیم از دوریش دلتنگ می شیم و هستی که ما رو دوست داشت...
عمه های مهربونی که هر کسی حسرت داشتنشونو می خوره،همیشه نگران ما بودن،مثل یه مادر و...هنوزم...هنوزم نگرانمون هستن
بعضی وقتا انقدر دلمون برای رهی تنگ میشه که گریمون می گیره از اینکه راهی برای دیدنش نداریم.
و یه شوهر عمه دوست داشتنی که می دونیم دوستمون داره و ما ده برابر دوستش داریم.
غزاله...صمیمی ترین دوست زندگیمون.امسال کنکور داره و ما حاضریم هر نذری بکنیم که رشته ای که می خواد قبول بشه.روزای خیلی قشنگی با هم داشتیم...و خیلی عزیزای دیگه ای که همیشه تو قلبمون هستن
ولی خدای بزرگ...چرا برای ما کاری نمی کنی؟ما داریم از دوری همه این آدم ها دیوونه می شیم ولی هیچ راهی نداریم.ما یه مشکل بزرگ داریم ولی نمی تونیم حلش کنیم.ما نمی تونیم با کسانی که براشون می میریم ارتباط برقرار کنیم...این خیلی وحشتناکه...ما به کمک احتیاج داریم.چرا هیچ کس نمی تونه به ما کمک کنه؟
آن سان که مرگ
این اتفاق سرد می افتد
افتاد ،
آن سان که برگ
این اتفاق زرد می افتد
او سبز بود و گرم که افتاد
رسول ملاقلی پور...باورش سخته ولی رفت...میم مثل مادر رو تقریبا همه دیدن.باهاش گریه کردن.و کارگردانش رو تحسین کردن...قبل از اون هم فیلم های قشنگ زیاد داشت.ولی با آخرین اثرش واقعا جاودانه شد.
به حرمت قطره های اشکی که با آخرین فیلمش ریختین،برای شادی روحش دعا کنید...لطفا