تازه اون روزه که می فهمیم زندگی بدون این کوچولو محال بوده و اصلا قبل از اون ما از زندگی چی می فهمیدیم؟! اون روز واسه ما آدم بزرگا هم یه تولد دوبارست...
برادر ما مهیار و همسرش هستی ۴ساله که این تولد دوباره رو تجربه کردن. درست روز ۱۴ اردیبهشت۸۲...یعنی با تولد آریا کوچولو
آریا جون که واسه دیدنت بی اندازه مشتاقیم تولدت مبارک
۱.دوست داريم دكتراي ارتباطات بگيريم و يه روز يه روزنامه يا مجله تاسيس كنيم.
۲.بابامون حالا حالاها باشه و بتونيم از بودنش لذت ببريم.
۳.ما دوتا هيچوقت از همديگه جدا نشيم.
۴. بتونيم براي صبا و سروش (خواهر زاده هامون) يه كار مهم و تاثير گذار انجام بديم.
۵. اين يكي از همه نزديكتره . بتونيم يه خونه نقلي تا ۱-۲ ماه ديگه بخريم.
*البته براي همه اطرافيان و خانوادمون آرزوي سلامتي هم داريم ولي چون كليشه اي ميشد ننوشتيم.
آدم نميدونه چيكار بايد كرد؟ادامه اين داستان چي ميشه؟تا كجا پيش مي ره؟
اين روزها آدم مي بينه خانم هايي رو مي گيرند كه واقعا شايد از نظر ما حجابشون در حد كامله.نه شلوارشون كوتاهه نه مانتوشون كوتاهه نه آرايش غليظ دارند.فقط چند تار مو...
خدايا...چيزي نميشه گفت.تو خودت همه چيز رو مي بيني و ميدوني كيا فساد رو رواج مي دن...