تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود... -
مدت ها بود این وبلاگ به امون خدا رها شده بود . با تمام عذاب وجدانی هم که داشتیم حوصلمون نمی اومد بیایم چیزی بنویسیم... حالا اوناش دیگه مهم نیست . مهم اینه که دلمون واسش تنگ شد و اومدیم سراغش.

اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده. همه چیز تقریبا روبه راهه. مدتهاست شعر جدید نگفتیم که به امید خدا اونم حل میشه.

دیروز تولد بابا بود. تولد ۵۹ سالگیش. خوشحال بودیم و امیدواریم چندین تولد دیگش رو ببینیم. چه فرق می کنه چقدر دور یا چقدر نزدیک ، بودنش هر شکلی که باشه با ارزشه. هر چند وقت یه بار که حس می کنیم چقدر برای تک تک ویژگی های ما زحمت کشیده ، چقدر بابت اخلاقایی که ازش گرفتیم خوشحالیم یا چقدر سلیقه مشترک داریم، چندین برابر دوستش داریم.

امشب بعد از چند وقت کتاب سعدی رو ورق زدیم ، کلی هم لذت بردیم

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 20:11  توسط مینو و مهشید  |