اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده. همه چیز تقریبا روبه راهه. مدتهاست شعر جدید نگفتیم که به امید خدا اونم حل میشه.
دیروز تولد بابا بود. تولد ۵۹ سالگیش. خوشحال بودیم و امیدواریم چندین تولد دیگش رو ببینیم. چه فرق می کنه چقدر دور یا چقدر نزدیک ، بودنش هر شکلی که باشه با ارزشه. هر چند وقت یه بار که حس می کنیم چقدر برای تک تک ویژگی های ما زحمت کشیده ، چقدر بابت اخلاقایی که ازش گرفتیم خوشحالیم یا چقدر سلیقه مشترک داریم، چندین برابر دوستش داریم.
امشب بعد از چند وقت کتاب سعدی رو ورق زدیم ، کلی هم لذت بردیم
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی