تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود... - او رفت ولی نه طبق قانون وداع...
باید از چیزی بنویسیم که هنوز حتی باورشم نکردیم.۳-۴ روزه که ما یکی از بهترین دوستامونو از دست دادیم.احمد...

تا امروز حتی نمی تونستیم چیزی در موردش بنویسیم.ولی امروز وقتی تو مراسمی شرکت کردیم که برای یادبودش گرفته بودن مجبور شدیم رفتنش رو باور کنیم.

احمد علی نژاد پسری بود که همه دوستش داشتن.بی نهایت خوب و مهربون بود...ولی برای ما خیلی بیشتر از اینا بود.یه دوست واقعی بود...کاش می شد گفت یه دوست واقعی هست.

لحظه به لحظه خاطراتی که با هم داشتیم یادمون میاد و دیوونه می شیم.

نمی شه باور کرد.

لعنت به مرگ.لعنت به جاده.لعنت به کردستان که همیشه عاشقش بودیم...

تمام دیروز و امروز دلمون می خواست یکی بیهوشمون کنه. نباشیم. اصلا نفهمیم چه خبره. مغزمون داره منفجر میشه، از این غم باور نکردنی...

یه روز به همین زودیا باید بریم مریوان اما چجوری باور کنیم که باید بریم سر خاکش؟ خدا.خدا.خدا. مگه احمد الان زیر خاکه؟

تو این مدت هر وقت می گفت چرا نمی یاین مریوان بهش می گفتیم می یایم حالا وقت زیاده... تو این روزا تنها چیزی که فهمیدیم اینه که اصلا وقت زیاد نیست. اصلا هیچی زیاد نیست. 

خدایا... خدای بزرگ... خدای حکیم!... مگه میشه احمد دیگه نباشه؟!!

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند     آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 21:34  توسط مینو و مهشید  |